سخت‌ترین محور فتح‌المبین را احمد کاظمی گرفت/زدن مقر منافقین در ۲۰۰ کیلومتری عمق عراق – تابناک


سخت‌ترین محور فتح‌المبین را احمد کاظمی گرفت/زدن مقر منافقین در ۲۰۰ کیلومتری عمق عراق

به گزارش خبرنگار فرهنگی تابناک، یکی از کتاب‌های جدید بازار نشر کشور «حوالی احمد؛ چندروایت از شهید احمد کاظمی» اثر فائضه غفار حدادی است که روایت‌ها و ناگفته‌هایی را از شهیدکاظمی شامل می‌شود. این‌کتاب طی مدت کوتاهی پس از انتشار، در روزهای ابتدای ماه شعبان به چاپ سوم رسید و بنا داریم در روزهای اعیاد ماه شعبان روایتی از روایت‌های آن را که متعلق به سردار شهید حاج‌قاسم سلیمانی است، مرور کنیم.

مشروح این‌روایت و مقدمه نویسنده بر آن را می‌خوانیم:

روایت پانزدهم:‌ قاسم سلیمانی

همین‌الان کتاب را کنار بگذارید و در موتور جستجوی گوشی‌تان، عبارت «فیلم صحبت‌های حاج قاسم سلیمانی درمورد «شهید کاظمی» را جستجو کنید. حتی اگر توانستید فیلمی که پیشنهاد می‌دهد را باز و تماشا کنید. هیچ متنی نمی‌تواند لحن و احساس نهفته در جملات حاج قاسم را به‌خوبیِ فیلمش برساند. اولین باری که این مصاحبه را دیدم، مات و مبهوت رفاقت و ارتباط بین این دو شهید مانده بودم. آدم چه رفیقی باید داشته باشد که دلش بخواهد کلیه‌هایش را هم با او قسمت کند! همین چند دقیقه می‌توانست من را به تحقیق بیشتر درباره زندگی و شخصیت حاج احمد متقاعد کند؛ حتی اگر حاج احمد یک آدم معمولی بود و برای خودش کسی نبود.

تا روزی که تقدیر نوشتن برای حاج احمد گریبانم را بگیرد، بارها و بارها این چند دقیقه را تماشا کرده بودم. اما برای نوشتن روایت حاج قاسم، به این چند دقیقه اکتفا نکردم. فضای مجازی را شخم زدم و پنج مصاحبه و سخنرانی دیگر از حاج قاسم درباره حاج احمد پیدا کردم. سخنرانی‌ها مربوط به مراسمات هفتم و چهلم و سالگرد بودند و مصاحبه‌ها مربوط به روایت فتح و مرکز اسناد. همه را کلمه‌به‌کلمه پیاده کردم. موضوعات مشابه از هر سخنرانی و مصاحبه را جدا کردم و کنار هم چیدم و یک نظم جدید ایجاد کردم. اما به ساختار جملات حاج قاسم و کلماتش دست نزدم. آن‌ها باید همان‌طور داغ و مستقیم از سینه راوی‌اش بیرون می‌آمدند و به چشم مخاطب کتاب حاج احمد می‌رسیدند. من فقط وسیله‌ای بودم که می‌خواست آن شش خروجی متفاوت را به یک محصول خواندنی تبدیل کند. 

در ابتدا، هرکدام از متون مصاحبه یا سخنرانی را که با رنگ‌های متفاوتی مشخص کرده بودم، پشت‌سرهم گذاشتم و در انتها یک پاراگراف از متن می‌توانست از شش رنگ مختلف تشکیل شده باشد. نسخه نهایی روایت حاج قاسم در رایانه من، مثل جزوه دخترکان دبیرستانی، رنگی‌رنگی بود.

من همیشه به احمد می‌گفتم: «الهی دردت بخوره توی سر من!» اصطلاح من بود نسبت به احمد. می‌گفتم: «دورت بگردم.» خب ما با احمد خیلی رفیق بودیم. نمی‌دانم احمد بیشتر من را دوست داشت یا من بیشتر او را. همیشه در ذهنم بود که ‌ای‌کاش یک طوری به احمد ثابت کنم که چقدر دوستش دارم. فکر می‌کردم بهترین چیزی که این را ثابت کند، می‌تواند این باشد که مثلاً من یک کلیه بدهم به احمد. اصلاً از هر چیزی که دو تا دارم، یکی‌اش را به احمد بدهم. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم احمد میان ما نباشد و ما درباره احمد صحبت کنیم. خاک بر دهانمان. اما شاید در نبود احمد، بهتر بشود از او حرف زد. دیگر نیست که بگوید: «ول کن پسر! خوشت می‌آد؟»

می‌گفت: «حال می‌کنم وقتی جلوی این دژبانی‌ها، جلومون‌و می‌گیرن. نمی‌شناسنمون. دلم می‌خواد بهم بگن تو چی‌کاره‌ای؟» 

احمد چه‌کاره بود؟ احمد فقط یک فرمانده لشکر نبود. ما با او نزدیک ۲۷ سال زندگی کردیم. رشد کردیم. در بین انسان‌ها هرکس ممکن است تأثیری داشته باشد، اما تأثیرها باهم فرق می‌کنند. یک وقت شخصیتی مثل علامه امینی، الغدیر را می‌نویسد. مرحوم آقای شیخ عباس قمی، مفاتیح الجنان را می‌نویسد. آن‌ها یک تأثیر و هدایتی دارند. و یک وقت امام خمینی(ره) می‌آید و نظام جمهوری اسلامی را تأسیس می‌کند که یک تأثیر دیگری دارد. شخصیت احمد را در این بُعد، باید مورد جستجو قرار داد. 

در ظاهر، او فرمانده لشکر بود و ما هم فرمانده لشکر بودیم و خیلی از دوستانمان هم که شهید شدند، فرمانده لشکر بودند؛ اما تأثیرات، کاملاً متفاوت بود. این‌گونه نبود که مثل ده-دوازده لشکری که در جنگ وجود داشتند، او هم نقشی داشت و آن نقش را ایفا می‌کرد. مدیریت جنگ مثل یک بناست. همۀ اعضای این بنا در آن تأثیر دارند، اما محور و مبنای اساسی بنا روی ستون‌های آن است. احمد جزء ستون‌های جنگ بود، هم در بعد نظامی و هم در آن ارزش‌هایی که در جنگ به وجود آمد که من اشاره به آن‌ها می‌کنم. 

همگی تصدیق می‌کنیم که تأثیرات فرهنگی جنگ بعد از انقلاب، بیش از همه اقدامات فرهنگی دیگر در داخل کشورمان بوده. اعم از تأثیرات حوزه و دانشگاه و سطوح مختلف جامعۀ ما. خب جنگ این نیست. جنگ نه‌تنها نباید تأثیر فرهنگی داشته باشد، که باید تأثیر مخرب فرهنگی داشته باشد. اما همۀ ارزش‌های شیعی که در قالب احادیث و روایات مطرح بود، در عرصۀ جنگ ما احیا شد و به منصۀ ظهور رسید. عملی شد و از آنجا به داخل جامعۀ ما رسوخ کرد. 

شما می‌دیدید یک جوان هجده-نوزده‌ساله به یک مرحله از معرفت و عرفان می‌رسید که یک عارف هفتاد-هشتادساله با کلی زحمت به آنجا رسیده بود. ما کجا می‌توانستیم با جنگ به چنین تأثیری در جامعه برسیم؟ چه کسانی در به وجود آمدن ارزش‌ها و پراکنده کردنش در سطح جامعه تأثیر داشتند؟ مگر می‌شد جامعۀ طاغوت‌زده قبل از انقلاب، فقط با صرف یک انقلاب منزه شود و عاشورا و کمیل و توسل و نافله و همه شعائر اصیل شیعی در آن گسترش پیدا کند؟ محال بود بدون جنگ، شدنی باشد. جنگ این را رواج داد.

اینکه می‌گوییم «دفاع مقدس»، جنگ که مقدس نیست؛ کشتن و کشته شدن که مقدس نیست. درست است که نفس «دفاع» مقدس است، اما تقدس جنگ فقط به این نبود که بحث دفاع بود. من اعتقادم این هست که اگر امام زمان (عج) ظهور کنند و حکومت بنا کنند — که ان‌شاءالله خواهند کرد — کمال آن حکومت آن چیزی خواهد بود که در صحنۀ جنگ وجود داشت! تأکید می‌کنم کمال آن حکومت، نه ابتدای آن حکومت. آن رفتاری که بر جبهه حاکم بود، آن نوع معاشرت‌ها، نوع رفاقت‌ها، نوع صمیمیت‌ها، نوع شوخی‌ها… بی‌نظیر بود. هیچ حوزه علمیه‌ای (که حوزه علمیه پایه‌گذار همه این ارزش‌هاست) نمی‌توانست به پای این برسد.

وقتی که قرار شد حاج احمد بیاید نیروی هوایی، همه می‌آمدند پیش من و می‌گفتند: «بابا! این که یه بچه رزمنده‌س. تا حالا فقط با توپ و تانک و زرهی کار کرده. نیروی هوایی مگه الکیه؟ علمیه، تخصصیه. این بلد نیست که. نمی‌تونه فرماندهی کنه.» 

بهشان می‌گفتم:‌ «شما سردار کاظمی رو نمی‌شناسین. راجع به ایشون این‌جوری صحبت نکنید. اگه ایشون بیاد یه تحولی تو نیروی هوایی به وجود می‌آد که فردا می‌رید پیشش استغفار می‌کنید که حاج‌آقا ما رو ببخش، ما راجع به شما روز اول این‌جوری حرف زدیم.» می‌گفتم: «سردار کاظمی به اعتقاد من، یه شخصیت اعجوبه‌س. خدا منت گذاشته به ما که همچین نوری قراره بیاد بالاسرمون.» 

و همین‌طور هم شد. روزی که حاجی تودیع شد، طبق برآورد ما، نیروی هوایی بین ۳۰۰ تا ۵۰۰ درصد رشد تخصصی کرده بود. حاج احمد در نیروی هوایی تحولی به وجود آورد که تا آن زمان هیچ فرماندهی نتوانسته بود. نکتۀ اساسی کشف‌نشدۀ سردار کاظمی این بود که حاجی متناسب با شرایط زمانی و مکانی، به آدم متناسب با آن ظرف تبدیل می‌شد و گویا سالیان سال برای مدیریت آن مجموعه تربیت شده. همان حاج احمد که ابتدای ورودش چیزی دربارۀ نیروی هوایی نمی‌دانست، تخصصی‌ترین فرمانده نیروی هوایی شد. 

من با هفت فرمانده کار کرده‌ام، اما حاج‌ احمد چیز دیگری بود. بر مسائل فنی تسلط داشت. به تحقیقات معتقد بود و خودش سعی می‌کرد پابه‌پای مجموعۀ تکنیکی و فنی فکر کند. باآنکه خلبان نبود، همه از او می‌پرسیدند کجا خلبانی را یاد گرفته. فکر نکنید غلو می‌کنم؛ چون خودم روی مسائل فنی و علمی احاطه دارم به شما می‌گویم که برایم این‌همه تسلط عجیب است. برای من که هیچ، برای بچه‌های فنی و تخصصی هم مبهوت‌کننده بود. 

امکان‌پذیر نیست که یک مدیر هم استراتژیست باشد و هم تاکتیکی. شما اگر کسی را مثال بزنید من بهتان جایزه می‌دهم! مدیران ما یا عملیاتی و کاربردی‌اند، یا تئوریسین و نظریه‌پرداز. یکی خوب می‌تواند عمل کند، ولی نمی‌تواند جامع فکر کند. و آن‌هایی که جامع فکر می‌کنند و تئوری‌پردازند، در صحنه‌های عملی و جزءبه‌جزء ناتوان‌اند. جمع این اضداد در سردار کاظمی بود. هم مرد فکر بود و هم مرد عمل، و نتیجۀ این‌ها می‌شد فکر جامع و مدیریت جامع. چرا حاجی این‌طور بود؟ چون از کف کار بالا اومده بود. از کف جبهه فیاضیه آبادان؛ جایی که آن‌قدر نزدیک به عراقی‌ها بود که نمی‌شد حرف زد و باید اشاره می‌کردیم بهشان. یعنی یک جوان 21ساله شده بود فرمانده خطرناک‌ترین جبهه. 

در عملیات فتح‌المبین هم سخت‌ترین محور را حاجی گرفته بود. ما روی ارتفاعات میشداغ بودیم و عراق داشت ما را له می‌کرد. اما حاجی عراق را دور زد و او را وادار به عقب‌نشینی سریع کرد و ما نجات پیدا کردیم.

در عملیات آزادسازی خرمشهر، من کنار حاج احمد بودم. جنگ روبه‌رو می‌کردیم با عراقی‌ها. آن‌ها بیست‌هزار نفر بودند و ما تعدادمان کم بود. حاجی بلدچی خواست که با او برود داخل شهر و سروگوشی به آب بدهد. آن موقع‌ها یک فرمانده توپخانه داشتیم که از بچه‌های خرمشهر بود. توی بیسیم صدایش کردم و آمد. گفتم: «حاجی! این خرمشهر رو خوب می‌شناسه.» 

خودم هم باهاشان رفتم. اوضاع درهم و سختی بود، اما حاجی خوب گشت زد و اطلاعات جمع کرد. نتیجه‌اش شد یک تصمیم درست. خرمشهر را خدا آزاد کرد، اما به‌دست همین بچه‌های مخلص و البته بصیر. فلذا مدیریت حاج احمد یک مدیریت کنترل از راه دوری و ویدئوکنفرانسی نبود. همیشه با اطلاعات خودش تصمیم می‌گرفت، نه حرف‌های به‌دست‌آمده از این و آن. اعتقاد داشت آدمی که مسئولیت دارد باید برود خودش شرایط را لمس کند، خطرات و سختی‌های کار را ببیند و بعد باتوجه‌به گزارشات و اطلاعات دیگران تصمیم بگیرد. می‌گفت این بچه‌های مردم دست ما امانت‌اند. می‌رفت تحقیق می‌کرد، سیستم‌ها را چک می‌کرد جزءبه‌جزء طرح‌ریزی و برنامه‌ریزی می‌کرد و نتیجه این‌ها می‌شد یک مدیریت صحیح. 

حاجی در برهه‌ای فرمانده قرارگاه حمزه شد که بیت رهبری، وزارت اطلاعات، سپاه و تمامی مراکز ما توسط منافقین خمپاره‌باران می‌شد و جمهوری اسلامی مستأصل شده بود و حتی یک گروه از آن‌ها دستگیر نشده بود. حاج احمد در طی چند سال، توانست پای منافقین را از کشور کوتاه کند و حتی سروقت مقرشان در عمق دویست‌کیلومتری عراق هم رفت. در آن عملیات، ما هم به‌عنوان موشکی حضور داشتیم. حاج آقا جزء‌به‌جزء می‌آمد و همۀ محورها را چک می‌کرد. همۀ سیستم‌ها را طرح‌ریزی و کنترل می‌کرد. خودش در صحنه بود و خودش مدیریت می‌کرد. دستور شروع عملیات را هم از روی ارتفاعات مشرف بر عراق صادر کرد. حاجی نرفت تهران یا ارومیه بنشیند و از ما گزارش بخواهد.

ما تا دلتان بخواهد از آن فرمانده‌ها دیده بودیم. دستور! گرفتن گزارش. احمد کاظمی این بود؟ من فرق‌ها را خوب می‌شناسم. تا دلتان بخواهد فرمانده دیده‌ام. یک دلیل موفقیت حاجی همین بود: مدیریت در صحنه می‌کرد. وقت می‌گذاشت برای کار. من می‌گفتم:‌ «حاجی، چه‌جوری تو خسته نمی‌شی؟» از صبح علی‌الطلوع تا آخر شب، یک‌سره همه عمرش همین بود. بچه‌های یکی از پایگاه‌های مناطقمان در کشور که دور از تهران است، به من می‌گفت:‌ «در زمانی که سردار کاظمی فرمانده نیرو بودند، در یک سال فکر کنم یازده بار از ما سرکشی کردند.» این خیلی چیز عجیبی است. گاهی حتی من را هم جا می‌گذاشت و تنهایی می‌رفت بازدیدهای موشکی‌اش را. می‌گفت: «مقدم، انگیزه نداری بیایی. من رفتم.» چقدر پای کار بود حاج احمد! چقدر حاضر در صحنه! چقدر اراده و عزم قوی داشت این بشر!



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *