در چنین وضعیتی، طبیعی است که بخشی از جامعه گیمرها واکنش احساسی نشان بدهند؛ بعضیها میگویند «الان وقت گیم نیست»، بعضیها میگویند «تفریح بیمعناست»، بعضیها هم خشمگین میشوند و میخواهند چیزی بگویند و فریاد بزنند. اما واقعیت پیچیدهتر است. همانطور که گفتم خیلی از گیمرها، مخصوصاً سنهای پایینتر، درک دقیق اقتصادی و سیاسی ندارند؛ نه از سر بیمسئولیتی، بلکه چون کسی این زبان را به آنها یاد نداده. اقتصاد برایشان یک موضوع دور است تا وقتی که یک روز میبینند آن دوردست آمده وسط اتاقشان و از پشت مانیتور بهشان زل زده است. از آن لحظه به بعد، بحث فقط «سرگرمی» نیست؛ بحث «حق زندگی معمولی» است.
با این حال باز هم عدهای هستند که میگویند «در این وانفسا، دغدغهتان بازی است؟ نان شب واجبتر است یا فیفا و کالآفدیوتی؟». این همان نگاه تقلیلگرایانهای است که روح جامعه را نمیبیند. مسئله اصلاً یک دیسک پلاستیکی یا چند خط کد برنامهنویسی نیست. مسئله، حذف شدن آخرین سنگر امید و سرگرمی برای نسلی است که خیابان برایش جذاب نیست، آینده برایش مبهم است و حالا اتاق شخصیاش هم دارد خالی میشود. برای نوجوان یا جوانی که هویتش را در تعامل با جهانهای دیجیتال میسازد، گرفتن کنسول بازی، گرفتنِ ابزار تنفس اوست. وقتی پدری با شرمندگی به فرزندش میگوید که «نمیشود»، تنها یک اسباببازی از خانه حذف نمیشود؛ بلکه اقتدار پدر میشکند و حس محرومیت در فرزند ریشه میدواند. این محرومیت، خشم میزاید. خشمی پنهان که در سکوت اتاقها تلنبار میشود.
اگر بخواهیم با زبان نرمتر حرف بزنیم، باید گفت که هر جامعهای به «تفریحِ قابل دسترس» نیاز دارد، همانقدر که به نان و دارو نیاز دارد. چون تفریح، سوختِ روان است. وقتی این سوخت را از یک نسل میگیریم، انتظار داریم چطور در فشارهای روزمره تاب بیاورند؟ این یک مطالبه عجیب نیست؛ یک اصل ساده است: ثبات اقتصادی فقط ثبات قیمتها نیست، ثباتِ امید است. ثباتِ امکان برنامهریزی است. اینکه نوجوان بداند اگر درس بخواند، اگر کار کند، اگر صبر کند، میتواند چیزهایی را که دوست دارد تجربه کند. وقتی این خط قطع شود، انگیزه هم آسیب میبیند.
فراموش نکنیم مسئله فقط بازیهای «خریدنی» نیست و عناوین موبایلی و فرمیموم و… هم دچار آسیب شدند. امروز حتی بازیهای به ظاهر رایگان هم با پرداخت درونبرنامهای نفس میکشند. یعنی شما وارد یک جهان میشوید، اما برای اینکه واقعاً «بازی کنید»، برای اینکه عقب نمانید، برای اینکه تجربه کامل را داشته باشید، باید پول بدهید. این پول در ایران به خاطر نرخ ارز، گاهی تبدیل میشود به عددهایی که از منطق روزمره خارجاند. نتیجهاش دو چیز است: یا بازیکن کنار میکشد، یا وارد مسیرهای پیچ در پیچی میشود که هر دو، یعنی گسست؛ گسست از بازار رسمی، از کیفیت، از امنیت، از تجربهای که میتوانست سالم و استاندارد باشد.
باید بار دیگر تاکید کنم شاید از بیرون، گیم یک تفریح «غیرضروری» به نظر برسد. اما از درون، برای خیلیها گیم یک شیوه «زنده ماندن» است؛ یک راه کوچک برای کنترل اضطراب، برای ایجاد حس پیشرفت، برای تجربه موفقیت در زمانی که موفقیتهای بیرونی کم شدهاند. وقتی همه چیز گران میشود، وقتی آدم حس میکند هیچ چیز دست خودش نیست، بازی میتواند آن نقطه کوچکی باشد که هنوز «دستِ آدم» است. حذف شدن همین نقطه کوچک، یعنی فشارها بیپناهتر میشوند.
در نهایت، گران شدن دلار شاید یک خبر اقتصادی باشد، اما نباید فراموش کنیم اثرش فرهنگی و اجتماعی است. وقتی سرگرمی از دسترس خارج میشود، فرهنگ هم فقیرتر میشود. وقتی یک نسل نتواند در جهانهای داستانی رشد کند، تخیلش هم آسیب میبیند. و این شاید بزرگترین فقدان باشد: جامعهای که تخیلش کوچک شود، رویاهایش هم کوچک میشود. رویاهای کوچک، آدمهای خسته میسازد. آدمهای خسته، خیلی چیزها را کمکم رها میکنند: از مطالبهگری آرام و مدنی گرفته تا تلاش برای بهتر شدن.




